عقربه های خسته تر از من روی عدد " یک " خشکشون زده ...
آهنگ محبوب این روزهام داره پخش می شه ...
یه سیگار آتیش می کنم و دست از نوشتن بر می دارم ...
و بعد از مدتی بهت فکر می کنم ...
به تویی که به سرعت نور وارد صحنه شدی ...
وارد شدی بدون اینکه کارگردان چیزی در مورد حضورت گفته باشه ...
وارد شدی و شروع به بازی کردی ... روی صحنه ، زیر نور خاکستری ، با صدای موسیقی من ...
توی چشمهای یخ زده ام نگاه کردی و دیالوگ هات رو گفتی ...
محو نگاه کردنت ، بازی خودم رو فراموش کردم و به رقصیدنت روی صحنه نگاه کردم ... منم شدم تماشاگرت ...
... پک عمیقی به سیگارم می زنم و دست از نوشتن بر می دارم و ... به تو فکر می کنم ...
...
جدا می شم از این دنیا و خودم رو پرت میکنم توی سرزمین رویاهام ...
... از دامنه سبز و پر نقش و نگار کوه بالا می رم ... خودمم و خودم ...
توی یه ارتفاع بلند می ایستم ... انگاری همه کهکشون زیر پاهامه ... انگاری همه دنیا خوابن ... انگاری زمان ایستاده ...
لبخند سردی تحویل خودم می دم ... همه جارو که خوب نگاه کردم ، غم عجیبی همه وجودم رو محاصره می کنه ...
بعد با خودم میگم ؛ مگه همین رو نمی خواستی ؟؟؟ ...
دونه های ریز بارون خانوم صورتم رو نوازش می کنه و ... راه میفتم ...
سبزه های خیس از شبنم برام از صبح می گن ... همینطور که راه میرم ، انگشتهام رو آروم روی سبزه ها میکشم ...
خسته ام ... دلم می خواد بشینم ... دلم می خواد سیر دل بخوابم ... بخوابم و هیچوقت از خواب بیدار نشم ...
همینجا بمونم ... بخوابم ... بمیرم ... بپوسم ... بعدش نسیم صبخ فردا خاکسترم رو با خودش به هیچ جایی دور ببره ...
اما یه حس عجیب جلوی نشستنم رو میگیره ...
صدای مرموز و غریبی مدام باهام حرف می زنه ؛ " مگه همینو نمی خواستی ؟؟؟ "
... بعدش با صدای یه ناقوس پیر همراه میشه ... زنگش از توی مغز پوست پوست شدم خارج نمیشه ...
نا خودآگاه یاد صلیب تاتو شده روی کمرم میفتم ...
خیس شدم از بارون ... یاد جمله ای میفتم : " هر وقت فکرت داغون بود ، زیر بارون قدم بزن و به هیچ چیز فکر نکن " ...
به هیچ چیز فکر نمیکنم و راهم رو ادامه میدم ... به هیچ چیز فکر نمی کنم ، حتی اون کسی که این جمله رو برام گفت ...
از بالای کوه مه غلیظی شروع به پایین اومدن میکنه و بدون فکر کردن به من سرتاسر دنیا رو مال خودش میکنه ...
... انگاری گم شدم ...
مسیر رو نمیدونم ...
... آره ... من ، اینجا ، توی یه بی زمانی مطلق ، معلق ، با صدای ملودی وهم آلودی که نمی دونم از کجا میاد ، گم شدم ...
لبخند سردی تحویل خودم میدم و با خودم میگم : " مگه همین رو نمی خواستی ؟؟؟
هیچ جارو نمی بینم ... همه جارو مه غلیظ خاکستری رنگی پوشونده ...
می ایستم و صورتم رو به سمت آسمونی که نمیبینم میکنم تا دونه های بارون جا خوش کنن روی گونه هام ...
میشینم روی زمین و یه سیگار خاموش رو بین لبهام میگیرم و پک می زنم ... دراز می کشم و چشمهام رو می بندم ...
صدای ملودی برام نزدیک تر شده ... صدای جاویی ناقوس پیر هم ...
خوابم می بره ...
چشمهام رو باز می کنم ... شب شده ...
ستاره های نقره ای شب توی یه وجبی صورتم هستن ...
دستم رو دراز میکنم سمت یکیشون که تنها تر از بقیه جا خوش کرده توی دل شب ...
نمیدونم چند ساعت، یا چند روز و یا چند سال توی خواب بودم ... از مه غلیظی که قبل از خوابیدن دیده بودم خبری نیست ...
یادم میاد که گم شده بودم ... اما حالا ، درست چند متر جلوترم یه کلبه می بینم که رقص نور ملایمی از پشت پرده های حریرش روی زمین افتاده ... دود هیزم های نم دار که از دودکش ، توی هوای مطبوع شب و بارون پخش شدن دیوونم می کنه ...
وقتی راه افتادم سمت کلبه ، بارون شدت گرفت ... ازم آب میچکه ...
یاد جمله ای میفتم : " هر وقت فکرت داغون بود ، زیر بارون قدم بزن و به هیچ چیز فکر نکن " ...
رسیدم پشت در کلبه ... چند بار صدا می زنم ... هیچ جوابی نمی شنوم ...
در رو آهسته باز می کنم و داخل می شم ...
تمام کلبه با نور چند تا شمع بلند که توی یه شمعدون قدیمی چند شاخه هست روشن شده ...
همه جا رو بر انداز می کنم ... روبه روم یه شومینه سنگی و آتیشش رو می بینم . یه کتری از یه دسته فلزی آویزونه روی آتیش... کنار شومینه یه پیانوی قدیمی قهوه ای رنگه ... با گرد و خاکی چند ساله ...
وسط اتاق یه میز کوچیک با دو تا صندلی چوبی ...
قشنگ ترین پنجره دنیا با پرده حریر شیری رنگش سمت دیگه اتاق ...
یه تخت چوبی بزرگ با یه پتوی فهوه ای تپل و بالش هایی که معلومه پر شدن از " پر " درست زیر پنجره هستن ...
داره ازم آب میچکه ...
ناخودآگاه سمت آتیش می رم ... قبل از اینکه به شومینه برسم از کنار پیانوی قدیمی رد میشم و انگشتهام رو می کشم روی کلاویه های خشک شده اش ... صدای ردیف شده نت ها کل فضای اتاق رو می گیره ...
تی شرت رو از تنم در میارم ... خیس خیسم ...
روبه روی آتیش و شومینه روی زمین می شینم و زانوهام رو بغل می کنم ... حالا می خوام فکر کنم ...
صدای پایی آروم از پشت سر بهم نزدیک میشه ... بر نمیگردم ...
انگاری منتظرم ...
چشمهام رو می بندم ...
حس میکنم انگشتهایی رو که داره صلیب تاتو شده روی کمرم رو نوازش میکنه ...دستهای گرمش روی بدنم حرکت می کنه و از پشت می چسبه بهم ... محکم ...
آروم برمی گردم ... موهای بلندش روی صورتش ریخته و لبهاش کمی از هم فاصله دارن ...
نمیدونم کجام ... نمیدونم توی چه زمانی هستم ... تاریخ و ساعت رو به کلی از یاد بردم ... فقط منتظر شنیدن صدای اون نشستم ...
دستهام رو بالا میارم و موهاش رو از روی صورتش کنار می زنم ...
از تعجب خشکم میزنه ...
لبهای بهم چسبیده ات رو آروم باز میکنی و میگی : " می دونستم میای " ........
یه تیکه چوب بزرگ گر میگیره . صورتت رو بهتر می بینم ... نگاهم میکنی ... درست نقطه وسط چشمهام رو ... آروم می خندی...
میخوام حرف بزنم اما انگشتت رو روی لبهام میذاری و صورتت رو نزدیک صورتم میکنی و میگی :
شیییییش ... مگه همین رو نمی خواستی ؟؟؟
توی یه لحظه همه چیز یادم میاد ... راه افتادنم رو ... سفرم ... صدای عجیبی که مدام همراهم بود ... صدای جادویی ناقوس پیر ...
چشمهام می خندن ...
از توی بغلم بلند میشی و چند قدم به عقب می ری و روی تخت بزرگ چوبی دراز میکشی ...
دستهات رو از دو طرف بلند می کنی بالای سرت حرکت میدی ... انگاری روی صحنه تاتر هستی ...
بعد آروم روی بدنت فرود میاری ... لباس خواب سیاه دیوونه واری تنته ...انگشتهات رو روی بدنت حرکت می دی و چشمهات رو می بندی ...
بلند می شم و به طرفت میام ... صدای نفس هات که به شماره افتادن دیوونم می کنه ...
کنارت ، روی تخت میشینم ... انگشتهام رو آروم روی لبهات می ذارم و حرکتشون میدم ... روی شونه هات ... روی تنت ...
چشمهات هنوز بسته ان و لبهات از هم باز شدن ...
دستهات رو دور کمرم میندازی و منو میچسبونی به خودت ... چشمهام رو میبندم ...
به ساعت نگاه می کنم ...
عقربه های خسته تر از من روی عدد " سه " خشکشون زده ...
آهنگ محبوب این روزهام داره پخش می شه ...
یه سیگار دیگه آتیش می کنم و دست از نوشتن بر می دارم ...
و بعد از مدتی بهت فکر می کنم ...
به تویی که به سرعت نور وارد صحنه شدی ...
وارد صحنه شدی و " ملودی " آهنگم ................................................
...
... پک عميقی به سيگار پر دودم می زنم و چشمهام رو می بندم ...
وقت کندنه ... وقت رها شدن ... وقت ورق زدن ... وقت ديدن و شنيدن ...
به اين فکر می کنم که پاييز داره می رسه و اين گرمای تهوع آور و اين خورشيد لعنتی رو "دک " می کنه ...
به اين فکر می کنم که پايه های اين پيانوی قديمی رو کنار ساحل ، کنار تو ، بکوبم زمين ...
دريا با موجهای وحشی اش و " تو " بک گراند فيلم روبه روم بشين و من تا دل صبح برات آهنگ بزنم ...
------------ /
... چشمهام رو باز می کنم ... اينجا ، رو به روی بلند ترين کوه های دنيا ، کنار بزرگترين دره کهکشان ايستادم ...
به پشت سرم نگاه می کنم ... يه مزرعه خشکی زده ... يه چاه آب خشکيده ... لاشخورهای منتظر تو آسمون ...
... تموم شد ؟؟؟
پک عميقی به سيگار پر دورم می زنم و چشمهام رو می بندم /
... از روی بلند ترين نقطه دنيا خودم رو پرت می کنم ...
باد مهربون وحشی همه وجودم رو نوازش می کنه و به هر طرفی که دوست دارم هدايتم می کنه ...
انگاری پرواز رو سالها می دونستم و نمی پريدم ...همه دنيا رو از اين بالا می بينم ؛ " هی ! سلام به همگی !!! "
چشمهام برق می زنن ... دستهام رو باز کردم تا همه دنيا رو تو آغوش بکشم ...
برای خودم و تو آواز می خونم :
بر روی بالهای شب
زمانی که روز به پايان مي رسد
جايي که حضور بی کلام هم کيشان
در اتحادی خاموش
برايت کلماتی غريب را تداعی مي کند
که شعله هایی مجذوب کننده را می افروزند
حالا وزش آرام دگرگونی را
بر بالهای شب
احساس کن
..........
وقتی بوی دريا رو حس کردم ، از اون بالا بالا ها دلم برات صدا کرد ؛ " تاپ ، تاپ ، تاپ ، تاپ ... "
حالا نزديکتم ... نزديک ... بوی تنت و صدای نفسهات رو از همين بالا هم می تونم حس کنم ...
ابرهای قلمبه و سياه ، آسمون رو تاريک می کنن و دونه های درشت بارون صورتم رو خيس ...
مرغ های دريايي آزاد و رها کنارم پرواز می کنن و تنشون رو به نوک انگشتهام می مالن ...
از اون پايين صدام می کنی ... می بينمت ... برام دست تکون می دی ...
کنار موجهای وحشی ، سر تا سر " سپيد " پوشيدی و موهات رو رها کردی توی دست باد ...
لبخندی می زنم و آروم فرود ميام ...
... حالا پاهام روی ماسه های خيس و خوش بوی ساحل جا گرفته ... سراسر سياه پوشيدم ...
مثل آخر همه فيلم های وسترن ، روبه روی هم ايستاديم ... انگاری وقت دوئل رسيده ...
فقط خاک و گرما و یه دشت خشک شده ، جاشون رو دادن به دريا و موج و ابرهای سياه و دونه های " بارون خانوم " ...
... دو تا سيگار آتيش می کنم و به طرفت ميام ... آروم ...
کنارت می ايستم ... شونه به شونه ات ...
می خوای حرف بزنی اما انگشتم رو روی لبهات می ذارم ...
يکی از سيگار ها رو بهت می دم و با اشاره دست ، اون ته دريا رو نشونت می دم ... رعد و برق و پيچيدن ابرها توی هم ...
هيچی نمی گی ... منم همينطور ... سيگارم رو با ولق خاصی تموم می کنم و دوباره روبه روت می ايستم ...
بی فکر هيچ چيز لبهات بين لبهامه و دستهام دور بدنت ...
......................................
روی زمين کنار هم نشستيم ... سرت رو گذاشتی روی شونه ام و با هم به دريا خيره شديم ...
♥چجوری پرواز می کردی ؟
♫نمی دونم !!! يه دفعه ياد گرفتم !!!
♥نمی ترسی ؟؟؟ اگه يهويي بیفتی زمين چی ؟؟؟ يا مثلا يه هواپيما زيرت کنه ؟؟؟
♫نه نمی ترسم ...!!! سيگار می خوای ؟؟؟!!!
♥اون بالا چجوريه ؟؟؟ سرده ؟؟؟ ... آره يه دونه بهم بده ...
♫مثل اين پايين نيست ... يه کم سرده ... دوست داری فيلم ببينيم ؟؟؟!!!
♥ اِ اِ اِ اِ اِ اِ ، آره ... فيلم داری ؟؟؟
♫ آره ... دارم ... جاده مالهالند ، هامون ، چشمان کاملا بسته ، مدرسه موش ها ، گوزنها ، لوليتا ، پدرخوانده ... ديدی ؟؟؟
♥نه ... آره ... چند تاش رو ديدم ... تو هميشه فيلم می بينی ؟؟؟
♫آره ... هميشه ................ می خوای پرواز کنی ؟؟؟!!! باهام ميای ؟!؟!؟!
♥نميدونم ... يعنی می ترسم از بلندی ... تو نمي ترسی بيفتی و بميری ؟؟؟ .............
از جام بلند می شم و چند قدم به سمت دريا می رم ...موجهای وحشی ، ديوونه وار خودشون رو به ساحل می رسونن و می ترکن...
بارون می گيره ... خيس می شم ... يه سيگار ديگه ...
به يه آهنگ قديمی فکر مي کنم و زير لب زمزمه اش می کنم ؛
" اين يه پايانه ، دوست زيبای من ... اين يه پايانه ، يگانه دوست من ...
اين يه پايان برای تمام نقشه هایی هست که به زحمت کشيديم ...
اين پايانی بر تحمل کردنه ...
نه ايمنی هست و نه غافلگير شدنی ،
اين يه پايانه و من هرگز توی چشمهات نگاه نکردم ...
می تونی اين تصوير رو من رو تصور کنی ؛ ؟
آزاد و بی مرز ، پايدار در ميان نياز دستهای غريبه ، در سرزمين نا اميدی ...
......
گمشده در " Roman Wilderness " همراه با درد ، و همه بچه ها ( رفقا )ديوونه و مجنون ...
همه بچه ها ( رفقا )ديوونه و مجنون ، منتظر برای باران تابستانی !!!
سواری با سلطان بزرگراه ها ، خطر از اينجا به سمت شهر در حرکته ...
منظره ای مرموز در داخل معدن طلا ... سواری در بزرگراه غرب عزيزم ...
سواری با مار ... سواری با مار ،
به سمت درياچه ..."
..........................
دستت رو روی شونه ام می ذاری ... به خودم ميام ...
♥ خيس شدی !!! بريم خونه ؟؟؟ يه قهوه گرم ، يه تخت بزرگ ... فيلم می بينيم ...
♫ من ديوونه ام ؟؟؟!!!
♥ نه ... نمی دونم !!! چرا می پرسی ؟؟؟ بيا ... بيا بريم ... سرما می خوری ها !!!...
♫ نه ... تو برو ... من منتظرم ... بعدا ميام ...
♥ فکر کردم فقط با من قرار داشتی ................ منتظر کی بايد بمونی ؟؟؟
♫ بايد منتظر روح چند تا سرخ پوست بمونم ... با يه مار ... می خوايم با هم سفر کنيم !!!...
رعد و برق و طوفان از ته دريا رسيده بالای سرمون ... باد عجيبی مياد ... موج ها تن سخره های اطرافمون رو شلاق می زنن ...
♥ بيا بريم از اينجا ... من می ترسم ... هر دوتامون می ميريم ... مگه نيومدی تا ........
حرفت رو قطع می کنم ؛
♫ شيييييييييش !!! گوش کن ... می شنوی ؟؟؟ صداهارو می گم ؟؟؟ دارن ميان !!! می شنوی ؟؟؟
با تعجب نگاهم می کنی ... انگاری ترسيدی ... دستم رو رها نمی کنی ... تو هم خيس خيس شدی ...
♥ تو ديوونه ای ..................
وقتی چشمهات برق زدن اين رو گفتی ... گفتی و بهم چسبيدی و لبهام رو بين لبهات گرفتی ...
هر دو خيس از بارونيم . . .
.....................................
سواری روی مارها ، در کنارت ، تحت حفاظت ارواح سرخپوست ....
با يه پيانوی قرمز رنگ همه ملودی های رويايي دنيا رو برات می سازم و توی گوشت زمزمه می کنم ...
بهت می گم ؛
♫ يه سيگار ديگه برام روشن می کني ؟؟؟...
اين شب لعنتی هم تموم می شه ...
تموم می شه و من می مونم و من و ... من ...
........................
چی شد ؟؟؟ از کجا اومد اين سفينه فضايي ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ اين ماشين زمان لعنتی رو کی سوار شدم من ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه قرار نبود زمينی نباشم من ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ من که يه چيز ديگه می گفتم ، يه چيز ديگه می نوشتم ، يه چيز ديگه می خوندم ...
چی شد ؟؟؟ مگه من نبودم که می خواستم خونه ام رو ، کلبه ام رو ، وسط جنگل بسازم ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه من نبودم که هيزم می شکوندم برای گرم شدن ... برای قهوه ساختن !!!؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه من نبودم که از صدای " کو کو "" ی فاخته آهنگ می ساختم ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه جونم در نمی رفت برای مدرسه سينما ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه من نبودم که ضعف می کردم از پاييز و برگهای قرمز و نارنجی اش ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه من ديوونه ماه زده پياده روهای خيس از بارون نبودم ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه من از بوی شب " سپيد " نمی شدم ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه من عاشق " آليس " بودن توی " سرزمين عجايب " نبودم ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه من هر شب تنهايي هام رو با " سيد بارت " تقسيم نمی کردم ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه من با فروغ و اخوان و سهراب و شاملو بيعت نکرده بودم ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ مگه من پناهی رو نفس نمی کشيدم و زنده نمی شدم ؟؟؟
چی شد ؟؟؟ ... چی شد ؟؟؟ ... چی شد ؟؟؟ ...
نمی دونم ... !!!
چرا ... شايد بدونم ... شايد بفهمم ... شايدم نه ... نمی دونم ...
. . . . . . .
يه درس تازه گرفتم ... يه رودست " نو " خوردم ...
يه " آس " برام رو کرد خدا ... يه قصه تازه گفت برام و ...
من شروع کردم به خوندن ...
گولم زد ... نامردی کرد ... اول يکی زد توی ملاجم ، بعدش خوب که گيج خوردم ، من رو نشوند روی پاش ، چند تا " قاقا لی لی " برام رو کرد و توی گوشم زمزمه کرد .... " ورد " خوند ... جادوم کرد ...
هی پسر ... رو دست خوردی ... ماليدی !!! ....
هميشه ورق هات " مامان " نيستن ... هميشه " بيستت " نمی بره ...
هميشه ضربه آخر مال تو نيست .... هميشه خط آخر رو تو نمی نويسی ....
از توی ورق ها ، يه " آس " بيرون کشيد و ....
از توی جنگل ، کنار کلبه ام راهی شدم توی " جنگل آسفالت " !!!
سوار ماشين پر دودش شدم و پرت شدم توی بی زمانی ... معلق ...
از توی آسمون ها ، از روی ستاره نقره اي م پرت شدم ... بی وزن ...
همه نوشته هام خط خطی شدن ... همه آهنگ هام سوختن و دود شدن ...
همه کتاب هام و فيلمنامه هام و نت هام پاره پاره شدن ....
قهوه ام رو باصد هزار قاشق غذا خوری شکر ، ريختن توی حلقم ...
پاييز و برگ های قرمز و نارنجی اش رفتن و تابستون لعنتی موند و نرفت ...
پياده روی خيس از " بارون خانوم " رو کندن و هيچوقت درستش نکردن ...
ديوونه ماه زده ، ديگه فقط شب ها خوابش می برد ...!!!
صدای پينک فلويد بود ، اما جادوش نبود ...
ديگه شاملو شعر نگفت ... فروغ رو کشتن ... حسين ، پناهی رو برد ... !!!
مسعود فيلم نساخت ... بهرام ته کشيد ...
بذر مرگ پاشيدن ... اونم بذر گنديده ...
چی شد ؟؟؟
باشه ... باشه ... اين شب لعنتی هم تموم می شه و من می مونم و ...
آره ...
اين بار " تو " هم يه جورايي قاطی اين " بازی " منی ...
به ساعت نگاه مي كنم :
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام ..........

داره شب می شه ...
از توی لونه قدیمی ام بیرون می زنم و یه گوشه ، جایی که هیچکس نبینتم ، کز می کنم و منتظر می شینم ...
چشمم و به آسمون می دوزم و یه قسمت از ترانه " Breath " پینک فلوید رو زمزمه می کنم :
بدو خرگوش,بدو
لانه ات را بکن و خورشيد را فراموش کن
سرانجام وقتی کار تموم شد
از پا ننشين,وقت کندن لانه ی ديگر است
برای عمر دراز و پرواز بلندی که داری
اما اگر بر موج دريا سوار بشی
و تعادلت را بر روی بلندترين موج ها حفظ کنی
زودتر به سوی گور می شتابی . . .
سیگار پر دودم رو که روشن کردم ، چراغ هایی ریز و نورانی ، نشسته بودن توی دل آسمون ... شب شده ...
وقتشه !!! همین الاناست که خدا شروع به خوندن لالایی همیشگی اش بکنه و همه به خواب احمقانه ای فرو برن ...
حالم ازتون بهم می خوره ...
... عین یه شکارچی ماهر ایستادم بالای سر شهر ، تا وقتی همه گی رویاهای مسخره شون رو بغل کردن حمله کنم ...!!!
نه !!! نه ، نه ... لازم نیست اون ها از چیزی بترسن ! ...
با اینکه شکارچی ام ، شکار هم " خودمم " ...
صدای جادویی ناقوس پیر ، سنگفرش های بارون خورده شهر مرده ، بی نهایت " پک " از سیگار پر دودم ...
راه میفتم ... دود غلیظ خاکستری وارد مغزم می شه و با سلول هاش ، دست تو دست ، عکس یادگاری می گیره !
.............
رها می شم ... رها ترین ... و پرواز می کنم همراه دود غلیظ و خاکستری سیگارم !!!
پرواز ...
هوووووووووووو هااااااااااااااااااااااااا ... جانمی جان ،
شما نمی تونید منو ببینید ! ، ولی من همه تون رو می بینم ... لمیده بر بستری از پر قو ... آواز می خونم :
"لیمویی سبز روشن ٬ صحنه ای دیگر
پرواز از میان آبی که زمانی می شناختی
شناور در فضا فرود می آیی٬صدا در گو شت می پیچد
دور و بر آب های یخ زده ی زیر زمین غوطه وری
برجیس و کیوان٬ اوبرون و میراندا
تیتانیا٬ نپتون٬ تیتان٬ این ستارگان هراس انگیز "
...
ای کاش اینجا بودی ... بارها این رو تکرار کردم . سالیان سال ، پشت پیانوی قدیمی ام ،خوندم و نواختم : " ای کاش اینجا بودی " ...
خب !!! حالا نیستی .!!! به همین سادگی نیستی ... پس می تونم خرت و پرت هام رو جمع کنم و از اینجا برم ...
خب !!! هیچی ندارم که بردارم ... جز سیگار پردودم ... جز یه مغز پوست پوست شده ...
با خودم زمزمه می کنم :
بدرود دنیای ظالم
امروز ترکت می کنم ... بدرود . بدرود . بدرود ...
بدرود همه مردم
چیزی نمانده است که بگویید تا تصمیمم را عوض کنم
بدرود ...
..................
نشستم .همینجا ... روی یکی از ستاره های نقره ای ... توی کهکشون ... ستاره ام رو با دستمال برق می اندازم...
تا که نورش زنده ام کنه ... تا جون بگیرم ... تا آروم باشم ...
جانمی جان ... شماها نمی تونید منو ببینید ... ولی من همه شمارو می بینم ...
پک عمیقی به سیگار پر دودم می زنم و ترانه محبوبم رو می خونم :
"مترسک سیاه و سبز از من غمگین تر است
اما حالا دیگر به سرنوشتش تن در داده است
از آنجا که زندگی با او سر و کاری ندارد
او هم با هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارد "....
... این متن مال خیلی وقت پیشه ...
..................... دلم براش تنگ شده بود و توی اون روزها گم شدم ... آره دوباره ... بی خیال
بشین پشت مانیتورت ، لم بده روی صندلی ... یه سیگار دیگه آتیش کن ...
.............................................................................................................................

... کنار پنجره ٬ توی اتاق کارم ٬ پشت سازم تمرگیدم تا تیتراژ آخر فیلم میثم رو بسازم ... نمی تونم .
نت ها و ملودی ها پشت هم ذهن پوست پوست شده ام ورق می خورن و روی همشون بالا میارم ...
نمی تونم ... باید تمومش کنم که میثم منفجر نشه ...
... یه سیگار آتیش می کنم و هزار تا سرفه بعدش ... کون لق دکتر که گفته سیگار برات سمه !!!
یه پک عمیق به سیگار میزنم و دود غلیظ خاکستری اش رو فوت می کنم تو شیشه ... بخار می کنه .
پس هنوز زنده ام !!!
انگشتهام روی کلاویه ها قندیل بستن ... انگاری نوای این پیانوی قدیمی ٬ سالهاست دفن شده توی سرما .
باید ابن لعنتی رو تموم کنم ... ولی خودم دارم تموم میشم ...تموم میشم ... تموم میشم ... تموم میشم ...
گه گیجه میدونی چیه ؟! ان تو ان شدی تا حالا ؟؟!! عادت ماهانه مغزت شده عادت سالانه ؟؟؟!!!
... طعم خون رو که توی دهنم مز مزه می کنم تازه حالیم می شه گوشه انگشتهام رو حسابی جویدم !!!
چه خون بد مزه ای دارم !!!
َاه ... َاه ... َاه ... گندت بزنن پسر با این مغزت . تا دیر نشده یه آگهی بده به روزنامه های کثیرالانتشار :
" به چند نفر شاشوی قهار ٬ جهت شاشیدن داخل مغز اینجانب نیازمندیم " !!!
کلاغ ها آدرس و اشتباهی تشریف آوردن و تو آسمون ول می چرخن ...
سرم رو از پنجره بیرون می کنم و آدرس دقیقم رو بهشون اعلام می کنم :
یه مترسک منتظر ٬ وسط یه شالیزار سرما زده ...
... میثم میاد داخل ... با تعجب بهم نگاه می کنه و میگه :
" بهروز آهنگِ"جاده"خودتو بذار روی تیتراژ "
... یه سیگار دیگه آتیش می کنم و هزار تا سرفه دیگه پشتش ...
------------------------
جاده ...
این منم کنار جاده ، خسته با پای پیاده
چشم به راه یک مسافر ، می مونم با شب و جاده
منتظر منتظر تو ، زیر لب دعا می خونم
تا بیای پیشم دوباره ، برات لالایی بخونم ...
حالا من موندم و این سکوت سنگین ، که مثل آوار روم خراب شده
منم و یادی از گذشته ها ، که مثل سایه ام پا به پام شده .................................
( به یاد سامان عزیز که با ویولون و گیتار خسته اش ، توی دنیایی پر از دود باهام گم شد ... )

منتظرم ...
منتظرم ...
دیوید گیلمور ، راجر ، نیک و ریچارد و مهمون تنهایی و نور می کنم ... با “ Echoes”
... روبه روی آینه خشکم میزنه ... دستی تو موهام می کشم و ... حتما یه آه ...
... به کلاغهای منتظر پشت شیشه غذا می دم !!! و ...
منتظرم ...
روی کاناپه چرمی مشکی رنگم لم می دم و " هزارمین سیگار " رو آتیش می کنم و نگاهم رو میدوزم به ساعت " لعنتی " ...
... توی سرزمین سرخپوستها و " قارچ ها " که قدم می ذارم ، صدای زنگ در میاد ...
... کلاغهای پشت شیشه ، غار غار کنون سمت جالیز می رن و من می مونم و ...
به خودم که میام روبه روم ایستادی ...
_سلام ...
_ ...
_ چرا جوابمو نمیدی ؟؟؟
_...
_ چه کار کردی با خودت ؟؟؟ قربون اون لبهای قشنگت برم ؟؟؟
_ ...
... آروم و بی صدا نگاهت می کنم ... قشنگ شدی ... قشنگ تر از همیشه ... می دونستی که " منتظرم " ...!!!؟؟؟
... همینطور که حرف می زنی و نمی شنوم ، آروم اروم لباسهات رو از تنت در میاری ... نمیبینم ...
یه سیگار دیگه آتیش می کنم ... از جلوم رد می شی و سیگار رو از روی لبهام بر میداری و یه پک عمیق بهش می زنی ...
نگاهت می کنم ... سرد ... انگاری هنوز منتظرم ... منتظر گرما ... آره ... داره از نوک انگشتهام قندیل میفته روی زمین ...
از کنار پیانوی قدیمی ام که رد میشی انگشتهات چند تا نت درهم و برهم و پرت می کنن تو فضا ...
_ امشب برام پیانو می زنی ؟؟؟ اوووووووووووم ، دلم آهنگ Mother رو می خواد ... می زنی ؟؟؟ ...
می گی ومی ری !!!
_ توی دلم می گم : آره می زنم ...
میدونی دوست دارم لباسهای زیرت تنت باشه ... میری و می چسبی به " دیوار " ... کنار پنجره ...
... منتظرم ...
صدای نگاهت رو می شنوم ... می شینی روی زمین و تکیه میدی به دیوار و پاهات رو باز می کنی تا مثل همیشه تکیه کنم بهت ...
میشینم ... تی شرتم رو از تنم میکنی و با ناخنهات صلیب " تاتو " شده وسط کمرم رو نوازش می کنی ...
... لبخند که زدم ، زمین و زمان و طبیعت و خدا ، فکر دیگه ای کردن ... اما من منتظرم ...
_ اگه یه کاری ازت بخوام می کنی ؟؟؟
_ آآآآآآه ... آره ... هر چی باشه ...
_ میشه چشمهات رو ببندی ؟؟؟!!!
_ اگه تو نگی هم چشمهام خود به خود بسته می شن ...
_ نه ، نه ... یعنی تا وقتی بهت نگفتم چشمهات رو باز نکن ... باشه ؟؟؟
... می گی باشه ... سینه هات رو می چسبونی به کمرم و دستهات تنم رو نوازش می کنه ... صدای دیوونه کننده ات تو گوشمه ...
... دیوید و ریچارد دارن میخونن :
Overhead the albatross hangs motionless upon the air
And deep beneath the rolling waves
In labyrinths of coral caves
The echo of a distant time
Comes willowing across the sand
And everything is green and submarine.
... از توی جیب شلوارم یه تیغ جراحی مهربون در میارم ... اول دست چپ ... بعدم راست ...
... منتظرم ...
آروم آروم سردتر می شم ...
_ هنوز چشمهام بسته باشن ؟؟؟ دارم دیوونه می شم ...
_ یه کم دیگه صبر کن ... یه کم ...
...
_ داری یخ می کنی ... می خوای داغت کنم ؟؟؟ می خوای بسوزونمت ؟؟؟
...
_ نه ... الان ، نه ... صبر کن ... منتظرم ...
کلاغ هام پشت شیشه برگشتن ... سیگارم آروم آروم توی خون سفت شده ام خاموش می شه ... Pink Floyd هنوز می خونه و...
... من هنوز منتظرم ...
... بوی عود " افریکن لاینز " توی هوا چرخ می خورد و همراه جادوی درامز " نیک میسون " و صدای آسمونی " دیوید گیلمور " تالاپی می خورد توی مغزش ...
باند های بزرگ انگلیسی اش چنان صدا رو پرتاب می کرد به سمتش که قلبش رو از جا می کند ...
یه نور قرمز پر رنگ که همه نور خونه اش بود ، سایه اش رو پهن کرده بود روی مبل چرمی مشکی رنگ.
... و خودش ، آروم تر از هر زمان دیگه ای ، عین نشستن " مایکل کورلئونه " ،روی مبل نشسته بود و یه دود غليظ خاکستری رو فرو می کرد توی ریه هاش و سلول های مغزش ...
_ انگاری مسخ شده بود ...
روی زمین ، دخترک با لباس خواب مشکی رنگش " بک گراند " زمین شده بود ... زانوهاش رو روی زمین گذاشته بود و اندام فرازمینی اش رو به شکل عجیبی " فرم " می داد ...
روی زمین ، دور تا دور دخترک ، دنیایی از شمع پخش بود و نسیم خنکی که از بیرون به اتاق راه پیدا کرده بود شعله هاش رو به همراه دخترک به رقص کشیده بود ...
... و خودش ، آروم تر از هر زمان دیگه ای عاشق دخترک شده بود ...
_ برای اولين بار دخترک رو میدید ، ولی انگاری صد ساله که گرمای تنش رو نفس کشیده ...
...هنوز " دیوید گيلمور " با صدای آسمونی اش " کاش اينجا بودی " رو زمزمه می کرد و هنوز عطر عود " افریکن لاینز " توی هوا پخش بود و هنوز دخترک با لباس خواب مشکی رنگش ، بین یه دنیا نور می رقصید ...
_و خودش ...انگاری دلش می خواست چیزی بگه ... انگاری داشت جونش برای حرف زدن در می رفت. انگاری می خواست با همه خستگی های چند ساله اش ، سالها دخترک رو تماشا کنه ...
... توی یه لحظه، نگاهش نشست توی نگاه رویایی دخترک ... رقص دخترک قطع شد ...
حالا دخترک آروم و بی صدا ، اندامش رو روی زمین می کشید و با حرکات عجیب و غریبش به سمتش می رفت ... دخترک مثل یه ماهی شناور بود به سمتش و نگاهش رو از نگاه اون جدا نمی کرد ...
... دخترک پر بود از یه حس عجیب و آشنا ...
و خودش ... قلبش پر بود از یه آغوش کشیدن عمیق و تموم نشدنی ... پر از عشق و هوس ...
... دخترک روبه روش بود ... روی زانوهاش ، پای مبل ، روبه روی اون نشسته بود و با نفسهای تند شده اش خیره به چشمهاش بود ...
_ و خودش ... آروم چشمهاش رو بست ... دلش خواست از خدا تشکر کنه و ازش بخواد که هیچوقت این لحظه براش تموم نشه ...
... و آروم چشمهاش رو باز کرد ............................
...هنوز " دیوید گيلمور " با صدای آسمونی اش " کاش اينجا بودی " رو زمزمه می کرد و هنوز عطر عود " افریکن لاینز " توی هوا پخش بود و هنوز دخترک با لباس خواب مشکی رنگش ، بین یه دنیا نور می رقصید ...
... و خودش ، محو تماشای " توهم دل انگيزش " بود ...

چيه ؟!؟ ...
- تا حالا ندیدین یه مجسمه بشکنه ؟؟؟!...
- تا حالا ندیدین یه حباب بترکه !!!؟...
- تا حالا ندیدین یه فیلم تموم شه و تیتراژ آخر سرازیر ؟؟؟! ...
چیه ؟!؟ ... چرا اینجوری بهم خیره شدین ؟!؟ ...
- تا حالا ندیدین کسی توی پیاده رو گم شه !؟! ...
- تا حالا توی شالیزار همسفر کلاغ ها نشدین ؟!؟ ...
- تا حالا نشده انگشتهاتون روی کلاویه های یه پيانوی قدیمی یخ بزنه ؟!؟ ...
چيه ؟!؟ ... دنبال چی می گردین ؟!؟ دنبال کی می گردین ؟!؟
- تا حالا منهدم نشدين !؟! ... تا حالا با خاک یکسان نشدین ؟!؟ ...
- تا حالا زير بارون نم نکشیدین ؟!؟ ...
... مترسک برگشته !
- مثل تیتراژ آخر گوزنها و گنجشگک اشی مشی ...
- مثل تنهایی حمید هامون ...
- مثل غربت باشو ...
... چیه ؟!؟ ... دنبال چی می گردین ؟!؟ ...
مترسک بر گشته ...
يه روز آفتابی و قشنگ ، يه بچه ناز نازی ، توی اسباب بازيش فوت کرد و يه دنيا حباب ريز و درشت رو ، ريخت تو آسمون ...
... از بين اون همه حباب ، دو تاشون کنار هم پرواز کردن و از بقيه جدا شدن ...
_ انگاری مال هم بودن ... انگاری واسه هم زاده شدن ...
رفتن توی آسمون و شروع کردن به عشقبازی ...
... اما هر کاری می کردن ، نسيم مهربونی که بهشون می خورد ، نمی ذاشت بهم برسن ...
_ همينطور که دنبال هم می کردن ، توی ذهن شيشه ای شون همديگه رو بغل می کردن ... تن زلالشون رو بهم می چسبوندن و ساعت ها توی آغوش هم زندگی می کردن ...
... توی يه لحظه نسيم قطع شد ... باد نبود ... انگاری دنيا ايستاد که اين دو تا شيشه ای به هم برسن ...
_ دو تايي همه تلاششون رو شروع کردن ... اگه به تنشون نگاه می کردی انعکاس عشق و حسرت و تلاش رو خوب ميديدی ...
... حالا ديگه خيلی نزديک بودن ... دنيا مسخ شده بود از عطش اين دو تا و منتظر رسيدنشون به هم ...
_ فقط چند ثانيه ... فقط يه پلک ... فقط يه نفس داشتن تا ابدی شدن ...
... حالا وقتش بود ... چشمهاشون رو بستن ... آروم و بی صدا ... نفسهاشون حبس شد ... آغوششون باز ...
_ پس 1 ، 2 ، ...
... باد عجيبی دنيا رو لرزوند ... يه نفس دوری شد يه دنيا هن و هن ... دور شدن و ...
- حالا براش مهم نبود به کدوم طرف .براش نا کجا آباد مهم شده بود ...
... توی دوردست مي ديد دور شدن حباب رو ...
_ خودش رو رها کرد ... آروم و بی صدا ... به سمت زمين رفت ...
... يه دشت ، پر از " رز " های دوست داشتنی -
... و تن شيشه ای نازکش رو ، با تمام قدرت به خارهای " رز " چسبوند ... و ، تمام ...
--------
يه روز آفتابی و قشنگ ، يه بچه ناز نازی ، توی اسباب بازيش فوت کرد و يه دنيا حباب ريز و درشت رو ، ريخت تو آسمون ...
- وقتی صدای پیانوی قدیمی " سرپام " کرد ، تونستم بفهمم توی این یه سال چی گذشت ...

- وقتی یه ملودی رویایی همه وجودم رو لرزوند ، روزهای خاکستری گذشته رو مرور کردم ...
- وقتی پاهام روی شبنم سبزه های جنگل خیس شد ، داغی ثانیه های جهنم رو حس کردم ...

- وقتی توی آبی عشقت شناور شدم ، همه دردهای مسیح رو ، بالای صلیب نفس کشیدم ...
- وقتی چشمهام رو از یه بیهوشی عمیق و خلسه تاریک باز کردم ، تورو دیدم ...

- وقتی پک های عمیق سیگار سلول های ریه ام رو می ترکوند ، تنها بودم و پیاده ...
- وقتی نا کجاآباد مقصدم بود ، هوا بارونی و پر از ابرهای قلمبه و سیاه ...
- وقتی تو اومدی بارون بود و فیلم و پیاده رو ...

- وقتی تو اومدی ، حس بود ،ملودی بود ، باز هم پیاده روی خیس از بارون بود ...
- وقتی تو اومدی ، نفس اومد ... نفس بند اومده اومد ...
- وقتی اومدی هوا سرد بود و گرمای تنت آتیش ...

- وقتی اومدی چشمهام خندیدن ... تو گفتی دارن می خندن ...
...
حالا ... صدای بارون و ملودی پیانوی قدیمی و پیاده روی خیس و ...
... من و تو ...
تا کجا ؟؟؟ توی کدوم پیاده رو ؟؟؟
- کنار تو ، تا هر کجا ... کنار تو ، همه جا ...
... کنار تو ، عشق و بارون و ملودی پیانوی قدیمی و ... همه پیاده روهای خیس از بارون ...
- کنار تو ، توهم پر آزار من ... کنار تو ، مترسک ...


