" مگه همینو نمی خواستی ؟؟؟!!! ...
عقربه های خسته تر از من روی عدد " یک " خشکشون زده ...
آهنگ محبوب این روزهام داره پخش می شه ...
یه سیگار آتیش می کنم و دست از نوشتن بر می دارم ...
و بعد از مدتی بهت فکر می کنم ...
به تویی که به سرعت نور وارد صحنه شدی ...
وارد شدی بدون اینکه کارگردان چیزی در مورد حضورت گفته باشه ...
وارد شدی و شروع به بازی کردی ... روی صحنه ، زیر نور خاکستری ، با صدای موسیقی من ...
توی چشمهای یخ زده ام نگاه کردی و دیالوگ هات رو گفتی ...
محو نگاه کردنت ، بازی خودم رو فراموش کردم و به رقصیدنت روی صحنه نگاه کردم ... منم شدم تماشاگرت ...
... پک عمیقی به سیگارم می زنم و دست از نوشتن بر می دارم و ... به تو فکر می کنم ...
...
جدا می شم از این دنیا و خودم رو پرت میکنم توی سرزمین رویاهام ...
... از دامنه سبز و پر نقش و نگار کوه بالا می رم ... خودمم و خودم ...
توی یه ارتفاع بلند می ایستم ... انگاری همه کهکشون زیر پاهامه ... انگاری همه دنیا خوابن ... انگاری زمان ایستاده ...
لبخند سردی تحویل خودم می دم ... همه جارو که خوب نگاه کردم ، غم عجیبی همه وجودم رو محاصره می کنه ...
بعد با خودم میگم ؛ مگه همین رو نمی خواستی ؟؟؟ ...
دونه های ریز بارون خانوم صورتم رو نوازش می کنه و ... راه میفتم ...
سبزه های خیس از شبنم برام از صبح می گن ... همینطور که راه میرم ، انگشتهام رو آروم روی سبزه ها میکشم ...
خسته ام ... دلم می خواد بشینم ... دلم می خواد سیر دل بخوابم ... بخوابم و هیچوقت از خواب بیدار نشم ...
همینجا بمونم ... بخوابم ... بمیرم ... بپوسم ... بعدش نسیم صبخ فردا خاکسترم رو با خودش به هیچ جایی دور ببره ...
اما یه حس عجیب جلوی نشستنم رو میگیره ...
صدای مرموز و غریبی مدام باهام حرف می زنه ؛ " مگه همینو نمی خواستی ؟؟؟ "
... بعدش با صدای یه ناقوس پیر همراه میشه ... زنگش از توی مغز پوست پوست شدم خارج نمیشه ...
نا خودآگاه یاد صلیب تاتو شده روی کمرم میفتم ...
خیس شدم از بارون ... یاد جمله ای میفتم : " هر وقت فکرت داغون بود ، زیر بارون قدم بزن و به هیچ چیز فکر نکن " ...
به هیچ چیز فکر نمیکنم و راهم رو ادامه میدم ... به هیچ چیز فکر نمی کنم ، حتی اون کسی که این جمله رو برام گفت ...
از بالای کوه مه غلیظی شروع به پایین اومدن میکنه و بدون فکر کردن به من سرتاسر دنیا رو مال خودش میکنه ...
... انگاری گم شدم ...
مسیر رو نمیدونم ...
... آره ... من ، اینجا ، توی یه بی زمانی مطلق ، معلق ، با صدای ملودی وهم آلودی که نمی دونم از کجا میاد ، گم شدم ...
لبخند سردی تحویل خودم میدم و با خودم میگم : " مگه همین رو نمی خواستی ؟؟؟
هیچ جارو نمی بینم ... همه جارو مه غلیظ خاکستری رنگی پوشونده ...
می ایستم و صورتم رو به سمت آسمونی که نمیبینم میکنم تا دونه های بارون جا خوش کنن روی گونه هام ...
میشینم روی زمین و یه سیگار خاموش رو بین لبهام میگیرم و پک می زنم ... دراز می کشم و چشمهام رو می بندم ...
صدای ملودی برام نزدیک تر شده ... صدای جاویی ناقوس پیر هم ...
خوابم می بره ...
چشمهام رو باز می کنم ... شب شده ...
ستاره های نقره ای شب توی یه وجبی صورتم هستن ...
دستم رو دراز میکنم سمت یکیشون که تنها تر از بقیه جا خوش کرده توی دل شب ...
نمیدونم چند ساعت، یا چند روز و یا چند سال توی خواب بودم ... از مه غلیظی که قبل از خوابیدن دیده بودم خبری نیست ...
یادم میاد که گم شده بودم ... اما حالا ، درست چند متر جلوترم یه کلبه می بینم که رقص نور ملایمی از پشت پرده های حریرش روی زمین افتاده ... دود هیزم های نم دار که از دودکش ، توی هوای مطبوع شب و بارون پخش شدن دیوونم می کنه ...
وقتی راه افتادم سمت کلبه ، بارون شدت گرفت ... ازم آب میچکه ...
یاد جمله ای میفتم : " هر وقت فکرت داغون بود ، زیر بارون قدم بزن و به هیچ چیز فکر نکن " ...
رسیدم پشت در کلبه ... چند بار صدا می زنم ... هیچ جوابی نمی شنوم ...
در رو آهسته باز می کنم و داخل می شم ...
تمام کلبه با نور چند تا شمع بلند که توی یه شمعدون قدیمی چند شاخه هست روشن شده ...
همه جا رو بر انداز می کنم ... روبه روم یه شومینه سنگی و آتیشش رو می بینم . یه کتری از یه دسته فلزی آویزونه روی آتیش... کنار شومینه یه پیانوی قدیمی قهوه ای رنگه ... با گرد و خاکی چند ساله ...
وسط اتاق یه میز کوچیک با دو تا صندلی چوبی ...
قشنگ ترین پنجره دنیا با پرده حریر شیری رنگش سمت دیگه اتاق ...
یه تخت چوبی بزرگ با یه پتوی فهوه ای تپل و بالش هایی که معلومه پر شدن از " پر " درست زیر پنجره هستن ...
داره ازم آب میچکه ...
ناخودآگاه سمت آتیش می رم ... قبل از اینکه به شومینه برسم از کنار پیانوی قدیمی رد میشم و انگشتهام رو می کشم روی کلاویه های خشک شده اش ... صدای ردیف شده نت ها کل فضای اتاق رو می گیره ...
تی شرت رو از تنم در میارم ... خیس خیسم ...
روبه روی آتیش و شومینه روی زمین می شینم و زانوهام رو بغل می کنم ... حالا می خوام فکر کنم ...
صدای پایی آروم از پشت سر بهم نزدیک میشه ... بر نمیگردم ...
انگاری منتظرم ...
چشمهام رو می بندم ...
حس میکنم انگشتهایی رو که داره صلیب تاتو شده روی کمرم رو نوازش میکنه ...دستهای گرمش روی بدنم حرکت می کنه و از پشت می چسبه بهم ... محکم ...
آروم برمی گردم ... موهای بلندش روی صورتش ریخته و لبهاش کمی از هم فاصله دارن ...
نمیدونم کجام ... نمیدونم توی چه زمانی هستم ... تاریخ و ساعت رو به کلی از یاد بردم ... فقط منتظر شنیدن صدای اون نشستم ...
دستهام رو بالا میارم و موهاش رو از روی صورتش کنار می زنم ...
از تعجب خشکم میزنه ...
لبهای بهم چسبیده ات رو آروم باز میکنی و میگی : " می دونستم میای " ........
یه تیکه چوب بزرگ گر میگیره . صورتت رو بهتر می بینم ... نگاهم میکنی ... درست نقطه وسط چشمهام رو ... آروم می خندی...
میخوام حرف بزنم اما انگشتت رو روی لبهام میذاری و صورتت رو نزدیک صورتم میکنی و میگی :
شیییییش ... مگه همین رو نمی خواستی ؟؟؟
توی یه لحظه همه چیز یادم میاد ... راه افتادنم رو ... سفرم ... صدای عجیبی که مدام همراهم بود ... صدای جادویی ناقوس پیر ...
چشمهام می خندن ...
از توی بغلم بلند میشی و چند قدم به عقب می ری و روی تخت بزرگ چوبی دراز میکشی ...
دستهات رو از دو طرف بلند می کنی بالای سرت حرکت میدی ... انگاری روی صحنه تاتر هستی ...
بعد آروم روی بدنت فرود میاری ... لباس خواب سیاه دیوونه واری تنته ...انگشتهات رو روی بدنت حرکت می دی و چشمهات رو می بندی ...
بلند می شم و به طرفت میام ... صدای نفس هات که به شماره افتادن دیوونم می کنه ...
کنارت ، روی تخت میشینم ... انگشتهام رو آروم روی لبهات می ذارم و حرکتشون میدم ... روی شونه هات ... روی تنت ...
چشمهات هنوز بسته ان و لبهات از هم باز شدن ...
دستهات رو دور کمرم میندازی و منو میچسبونی به خودت ... چشمهام رو میبندم ...
به ساعت نگاه می کنم ...
عقربه های خسته تر از من روی عدد " سه " خشکشون زده ...
آهنگ محبوب این روزهام داره پخش می شه ...
یه سیگار دیگه آتیش می کنم و دست از نوشتن بر می دارم ...
و بعد از مدتی بهت فکر می کنم ...
به تویی که به سرعت نور وارد صحنه شدی ...
وارد صحنه شدی و " ملودی " آهنگم ................................................










