تبليغاتX
مترسک

داره شب می شه ...

از توی لونه قدیمی ام بیرون می زنم و یه گوشه ، جایی که هیچکس نبینتم ، کز می کنم و منتظر می شینم ...

چشمم و به آسمون می دوزم و یه قسمت از ترانه " Breath  " پینک فلوید رو زمزمه می کنم :

بدو خرگوش,بدو
لانه ات را بکن و خورشيد را فراموش کن
سرانجام وقتی کار تموم شد
از پا ننشين,وقت کندن لانه ی ديگر است
برای عمر دراز و پرواز بلندی که داری
اما اگر بر موج دريا سوار بشی
و تعادلت را بر روی بلندترين موج ها حفظ کنی
زودتر به سوی گور می شتابی . . .

سیگار پر دودم رو که روشن کردم ، چراغ هایی ریز و نورانی ، نشسته بودن توی دل آسمون ... شب شده ...

وقتشه !!! همین الاناست که خدا شروع به خوندن لالایی همیشگی اش بکنه و همه به خواب احمقانه ای فرو برن ...

حالم ازتون بهم می خوره ...

... عین یه شکارچی ماهر ایستادم بالای سر شهر ، تا وقتی همه گی رویاهای مسخره شون رو بغل کردن حمله کنم ...!!!

نه !!! نه ، نه ... لازم نیست اون ها از چیزی بترسن ! ...

با اینکه شکارچی ام ، شکار هم " خودمم " ...

صدای جادویی ناقوس پیر ، سنگفرش های بارون خورده شهر مرده ، بی نهایت " پک " از سیگار پر دودم ...

راه میفتم ... دود غلیظ خاکستری وارد مغزم می شه و با سلول هاش ، دست تو دست ، عکس یادگاری می گیره !

.............

رها می شم ... رها ترین ... و پرواز می کنم همراه دود غلیظ و خاکستری سیگارم !!!

پرواز ...

هوووووووووووو هااااااااااااااااااااااااا ... جانمی جان ،

 شما نمی تونید منو ببینید ! ، ولی من همه تون رو می بینم ... لمیده بر بستری از پر قو ... آواز می خونم :

"لیمویی سبز روشن ٬ صحنه ای دیگر

پرواز از میان آبی که زمانی می شناختی

شناور در فضا فرود می آیی٬صدا در گو شت می پیچد

دور و بر آب های یخ زده ی زیر زمین غوطه وری

برجیس و کیوان٬ اوبرون و میراندا

تیتانیا٬ نپتون٬ تیتان٬  این ستارگان هراس انگیز "

...

ای کاش اینجا بودی ... بارها این رو تکرار کردم . سالیان سال ، پشت پیانوی قدیمی ام ،خوندم و نواختم :             " ای کاش اینجا بودی " ...

خب !!! حالا نیستی .!!! به همین سادگی نیستی ... پس می تونم خرت و پرت هام رو جمع کنم و از اینجا برم ...

خب !!! هیچی ندارم که بردارم ... جز سیگار پردودم ... جز یه مغز پوست پوست شده ...

با خودم زمزمه می کنم :

بدرود دنیای ظالم

امروز ترکت می کنم ... بدرود . بدرود . بدرود ...

بدرود همه مردم

چیزی نمانده است که بگویید تا تصمیمم را عوض کنم

بدرود ...

..................

نشستم .همینجا ... روی یکی از ستاره های نقره ای ... توی کهکشون ... ستاره ام رو با دستمال برق می اندازم...

تا که نورش زنده ام کنه ... تا جون بگیرم ... تا آروم باشم ...

جانمی جان ... شماها نمی تونید منو ببینید ... ولی من همه شمارو می بینم ...

پک عمیقی به سیگار پر دودم می زنم و ترانه محبوبم رو می خونم :

 

"مترسک سیاه و سبز از من غمگین تر است

اما حالا دیگر به سرنوشتش تن در داده است

از آنجا که زندگی با او سر و کاری ندارد

او هم با هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارد "....

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:54 توسط بهروز |


 

... این متن مال خیلی وقت پیشه ...

..................... دلم براش تنگ شده بود و توی اون روزها گم شدم ... آره دوباره ... بی خیال

بشین پشت مانیتورت ، لم بده روی صندلی ... یه سیگار دیگه آتیش کن ...

.............................................................................................................................

... کنار پنجره ٬ توی اتاق کارم ٬ پشت سازم تمرگیدم تا تیتراژ آخر فیلم میثم رو بسازم ... نمی تونم .

نت ها و ملودی ها پشت هم ذهن پوست پوست شده ام ورق می خورن و روی همشون بالا میارم ...

نمی تونم ... باید تمومش کنم که میثم منفجر نشه ...

... یه سیگار آتیش می کنم و هزار تا سرفه بعدش ... کون لق دکتر که گفته سیگار برات سمه !!!

یه پک عمیق به سیگار میزنم و دود غلیظ خاکستری اش رو فوت می کنم تو شیشه ... بخار می کنه .

پس هنوز زنده ام !!!

انگشتهام روی کلاویه ها قندیل بستن ... انگاری نوای این پیانوی قدیمی ٬ سالهاست دفن شده توی سرما .

باید ابن لعنتی رو تموم کنم ... ولی خودم دارم تموم میشم ...تموم میشم ... تموم میشم ... تموم میشم ...

گه گیجه میدونی چیه ؟! ان تو ان شدی تا حالا ؟؟!! عادت ماهانه مغزت شده عادت سالانه ؟؟؟!!!

... طعم خون رو که توی دهنم مز مزه می کنم تازه حالیم می شه گوشه انگشتهام رو حسابی جویدم !!!

چه خون بد مزه ای دارم !!!

 َاه ... َاه ... َاه ... گندت بزنن پسر با این مغزت . تا دیر نشده یه آگهی بده به روزنامه های کثیرالانتشار :

" به چند نفر شاشوی قهار ٬ جهت شاشیدن داخل مغز اینجانب نیازمندیم " !!!

کلاغ ها آدرس و اشتباهی تشریف آوردن و تو آسمون ول می چرخن ...

سرم رو از پنجره بیرون می کنم و آدرس دقیقم رو بهشون اعلام می کنم :

یه مترسک منتظر ٬ وسط یه شالیزار سرما زده ...

... میثم میاد داخل ... با تعجب بهم نگاه می کنه و میگه :

" بهروز آهنگِ"جاده"خودتو بذار روی تیتراژ "

... یه سیگار دیگه آتیش می کنم و هزار تا سرفه دیگه پشتش ...

------------------------

جاده ...

این منم کنار جاده ، خسته با پای پیاده

چشم به راه یک مسافر ، می مونم با شب و جاده

منتظر منتظر تو ، زیر لب دعا می خونم

تا بیای پیشم دوباره ، برات لالایی بخونم ...

حالا من موندم و این سکوت سنگین ، که مثل آوار روم خراب شده

منم و یادی از گذشته ها ، که مثل سایه ام پا به پام شده .................................

( به یاد سامان عزیز که با ویولون و گیتار خسته اش ، توی دنیایی پر از دود باهام گم شد ... )

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 9:54 توسط بهروز |


 

منتظرم ...

 

منتظرم ...

دیوید گیلمور ، راجر ، نیک و ریچارد و مهمون تنهایی و نور می کنم ... با  “ Echoes”

... روبه روی آینه خشکم میزنه ... دستی تو موهام می کشم و ... حتما یه آه ...

... به کلاغهای منتظر پشت شیشه غذا می دم !!! و ...

منتظرم ...

روی کاناپه چرمی مشکی رنگم لم می دم و " هزارمین سیگار " رو آتیش می کنم و نگاهم رو میدوزم به ساعت " لعنتی " ...

... توی سرزمین سرخپوستها و " قارچ ها " که قدم می ذارم ، صدای زنگ در میاد ...

... کلاغهای پشت شیشه ، غار غار کنون سمت جالیز می رن و من می مونم و ...

به خودم که میام روبه روم ایستادی ...

_سلام ...

_ ...

_ چرا جوابمو نمیدی ؟؟؟

_...

_ چه کار کردی با خودت ؟؟؟ قربون اون لبهای قشنگت برم ؟؟؟

_ ...

... آروم و بی صدا نگاهت می کنم ... قشنگ شدی ... قشنگ تر از همیشه ... می دونستی که " منتظرم " ...!!!؟؟؟

... همینطور که حرف می زنی و نمی شنوم ، آروم اروم لباسهات رو از تنت در میاری ... نمیبینم ...

یه سیگار دیگه آتیش می کنم ... از جلوم رد می شی و سیگار رو از روی لبهام بر میداری و یه پک عمیق بهش می زنی ...

نگاهت می کنم ... سرد ... انگاری هنوز منتظرم ... منتظر گرما ... آره ... داره از نوک انگشتهام قندیل میفته روی زمین ...

از کنار پیانوی قدیمی ام که رد میشی انگشتهات چند تا نت درهم و برهم و پرت می کنن تو فضا ...

_ امشب برام پیانو می زنی ؟؟؟ اوووووووووووم ، دلم آهنگ Mother  رو می خواد ... می زنی ؟؟؟ ...

می گی ومی ری !!!

_ توی دلم می گم : آره می زنم ...

میدونی دوست دارم لباسهای زیرت تنت باشه ... میری و می چسبی به " دیوار " ... کنار پنجره ...

... منتظرم ...

صدای نگاهت رو می شنوم ... می شینی روی زمین و تکیه میدی به دیوار و پاهات رو باز می کنی تا مثل همیشه تکیه کنم بهت ...

میشینم ... تی شرتم رو از تنم میکنی و با ناخنهات صلیب " تاتو " شده وسط کمرم رو نوازش می کنی ...

... لبخند که زدم ، زمین و زمان و طبیعت و خدا ، فکر دیگه ای کردن ... اما من منتظرم ...

_ اگه یه کاری ازت بخوام می کنی ؟؟؟

_ آآآآآآه ... آره ... هر چی باشه ...

_ میشه چشمهات رو ببندی ؟؟؟!!!

_ اگه تو نگی هم چشمهام خود به خود بسته می شن ...

_ نه ، نه ... یعنی تا وقتی بهت نگفتم چشمهات رو باز نکن ... باشه ؟؟؟

... می گی باشه ... سینه هات رو می چسبونی به کمرم و دستهات تنم رو نوازش می کنه ... صدای دیوونه کننده ات تو گوشمه ...

... دیوید و ریچارد دارن میخونن :

Overhead the albatross hangs motionless upon the air
And deep beneath the rolling waves
In labyrinths of coral caves
The echo of a distant time
Comes willowing across the sand
And everything is green and submarine.
... از توی جیب شلوارم یه تیغ جراحی مهربون در میارم ... اول دست چپ ... بعدم راست ...

... منتظرم ...

آروم آروم سردتر می شم ...

_ هنوز چشمهام بسته باشن ؟؟؟ دارم دیوونه می شم ...

_ یه کم دیگه صبر کن ... یه کم ...

...

_ داری یخ می کنی ... می خوای داغت کنم ؟؟؟ می خوای بسوزونمت  ؟؟؟

...

_ نه ... الان ، نه ... صبر کن ... منتظرم ...

کلاغ هام پشت شیشه برگشتن ... سیگارم آروم آروم توی خون سفت شده ام خاموش می شه ... Pink Floyd هنوز می خونه و...

... من هنوز منتظرم ...

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:16 توسط بهروز |


 

... بوی عود " افریکن لاینز " توی هوا چرخ می خورد و همراه جادوی درامز " نیک میسون " و صدای آسمونی " دیوید گیلمور " تالاپی می خورد توی مغزش ... 

باند های بزرگ انگلیسی اش چنان صدا رو پرتاب می کرد به سمتش که قلبش رو از جا می کند ...

یه نور قرمز پر رنگ که  همه نور خونه اش بود ، سایه اش رو پهن کرده بود روی مبل چرمی مشکی رنگ.

... و خودش ، آروم تر از هر زمان دیگه ای ، عین نشستن " مایکل کورلئونه " ،روی مبل نشسته بود و یه دود غليظ خاکستری رو فرو می کرد توی ریه هاش و سلول های مغزش ...

_ انگاری مسخ شده بود ...

روی زمین ، دخترک با لباس خواب مشکی رنگش " بک گراند " زمین شده بود ... زانوهاش رو روی زمین گذاشته بود و اندام فرازمینی اش رو به شکل عجیبی " فرم " می داد ...

روی زمین ، دور تا دور دخترک ، دنیایی از شمع پخش بود و نسیم خنکی که از بیرون به اتاق راه پیدا کرده بود شعله هاش رو به همراه دخترک به رقص کشیده بود ...

... و خودش ، آروم تر از هر زمان دیگه ای عاشق دخترک شده بود ...

_ برای اولين بار دخترک رو میدید ، ولی انگاری صد ساله که گرمای تنش رو نفس کشیده ...

...هنوز " دیوید گيلمور " با صدای آسمونی اش " کاش اينجا بودی " رو زمزمه می کرد و هنوز عطر عود    " افریکن لاینز " توی هوا پخش بود و هنوز دخترک با لباس خواب مشکی رنگش ، بین یه دنیا نور        می رقصید ...

_و خودش ...انگاری دلش می خواست  چیزی بگه ... انگاری داشت جونش برای حرف زدن در می رفت. انگاری می خواست با همه  خستگی های چند ساله اش ، سالها دخترک رو تماشا کنه ...

... توی یه لحظه، نگاهش نشست توی نگاه رویایی دخترک ...  رقص دخترک قطع شد ...

حالا دخترک آروم و بی صدا ، اندامش رو روی زمین می کشید و با حرکات عجیب و غریبش به سمتش می رفت ... دخترک مثل یه ماهی شناور بود به سمتش و نگاهش رو از نگاه اون جدا نمی کرد ...

... دخترک پر بود از یه حس عجیب و آشنا ...

و  خودش ... قلبش پر بود از یه آغوش کشیدن عمیق و تموم نشدنی ... پر از عشق و هوس ...

... دخترک روبه روش بود ... روی زانوهاش ، پای مبل ، روبه روی اون نشسته بود و با نفسهای           تند شده اش خیره به چشمهاش بود ...

_ و خودش ... آروم چشمهاش رو بست ... دلش خواست از خدا تشکر کنه و ازش بخواد که هیچوقت این لحظه براش تموم نشه ...

... و آروم چشمهاش رو باز کرد ............................

...هنوز " دیوید گيلمور " با صدای آسمونی اش " کاش اينجا بودی " رو زمزمه می کرد و هنوز عطر عود    " افریکن لاینز " توی هوا پخش بود و هنوز دخترک با لباس خواب مشکی رنگش ، بین یه دنیا نور        می رقصید ...

... و خودش ، محو تماشای " توهم دل انگيزش " بود ...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:24 توسط بهروز |


چيه ؟!؟ ...

- تا حالا ندیدین یه مجسمه بشکنه ؟؟؟!...

- تا حالا ندیدین یه حباب بترکه !!!؟...

- تا حالا ندیدین یه فیلم تموم شه و تیتراژ آخر سرازیر ؟؟؟! ...

چیه ؟!؟ ... چرا اینجوری بهم خیره شدین ؟!؟ ...

- تا حالا ندیدین کسی توی پیاده رو گم شه !؟! ...

- تا حالا توی شالیزار همسفر کلاغ ها نشدین ؟!؟ ...

- تا حالا نشده انگشتهاتون روی کلاویه های یه پيانوی قدیمی  یخ بزنه ؟!؟ ...

چيه ؟!؟ ... دنبال چی می گردین ؟!؟ دنبال کی می گردین ؟!؟

- تا حالا منهدم نشدين !؟! ... تا حالا با خاک یکسان نشدین ؟!؟ ...

- تا حالا زير بارون نم نکشیدین ؟!؟ ...

... مترسک برگشته !

- مثل تیتراژ آخر گوزنها و گنجشگک اشی مشی ...

- مثل تنهایی حمید هامون ...

- مثل غربت باشو ...

... چیه ؟!؟ ... دنبال چی می گردین ؟!؟ ...

مترسک بر گشته ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:35 توسط بهروز |


يه روز آفتابی و قشنگ ، يه بچه ناز نازی ، توی اسباب بازيش فوت کرد و يه دنيا حباب ريز و درشت رو ، ريخت تو آسمون ...

... از بين اون همه حباب ، دو تاشون کنار هم پرواز کردن و از بقيه جدا شدن ...

_ انگاری مال هم بودن ... انگاری واسه هم زاده شدن ...

رفتن توی آسمون و شروع کردن به عشقبازی ...

... اما هر کاری می کردن ، نسيم مهربونی که بهشون می خورد ، نمی ذاشت بهم برسن ...

_ همينطور که دنبال هم می کردن ، توی ذهن شيشه ای شون همديگه رو بغل می کردن ... تن زلالشون رو بهم می چسبوندن و ساعت ها توی آغوش هم زندگی می کردن ...

... توی يه لحظه نسيم قطع شد ... باد نبود ... انگاری دنيا ايستاد که اين دو تا شيشه ای به هم برسن ...

_ دو تايي همه تلاششون رو شروع کردن ... اگه به تنشون نگاه می کردی انعکاس عشق و حسرت و تلاش رو خوب ميديدی ...

... حالا ديگه خيلی نزديک بودن ... دنيا مسخ شده بود از عطش اين دو تا و منتظر رسيدنشون به هم ...

_ فقط چند ثانيه ... فقط يه پلک ... فقط يه نفس داشتن تا ابدی شدن ...

... حالا وقتش بود ... چشمهاشون رو بستن ... آروم و بی صدا ... نفسهاشون حبس شد ... آغوششون باز ...

_ پس 1 ، 2 ، ...

... باد عجيبی دنيا رو لرزوند ... يه نفس دوری شد يه دنيا هن و هن ... دور شدن و ...

- حالا براش مهم نبود به کدوم طرف .براش نا کجا آباد مهم شده بود ...

... توی دوردست مي ديد دور شدن حباب رو ...

_ خودش رو رها کرد ... آروم و بی صدا ... به سمت زمين رفت ...

... يه دشت ، پر از " رز " های دوست داشتنی -

... و تن شيشه ای نازکش رو ، با تمام قدرت به خارهای " رز " چسبوند ... و ، تمام ...

--------

يه روز آفتابی و قشنگ ، يه بچه ناز نازی ، توی اسباب بازيش فوت کرد و يه دنيا حباب ريز و درشت رو ، ريخت تو آسمون ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:51 توسط بهروز |


 

- وقتی صدای پیانوی قدیمی " سرپام " کرد ، تونستم بفهمم توی این یه سال چی گذشت ...

- وقتی یه ملودی رویایی همه وجودم رو لرزوند ، روزهای خاکستری گذشته رو مرور کردم ...

- وقتی پاهام روی شبنم سبزه های جنگل خیس شد ، داغی ثانیه های جهنم رو حس کردم ...

- وقتی توی آبی عشقت شناور شدم ، همه دردهای مسیح رو ، بالای صلیب نفس کشیدم ...

- وقتی چشمهام رو از یه بیهوشی عمیق و خلسه تاریک باز کردم ، تورو دیدم ...

- وقتی پک های عمیق سیگار سلول های ریه ام رو می ترکوند ، تنها بودم و پیاده ...

- وقتی نا کجاآباد مقصدم بود ، هوا بارونی و پر از ابرهای قلمبه و سیاه ...

- وقتی تو اومدی بارون بود و فیلم و پیاده رو ...

- وقتی تو اومدی ، حس بود ،ملودی بود ، باز هم پیاده روی خیس از بارون بود ...

- وقتی تو اومدی ، نفس اومد ... نفس بند اومده اومد ...

 

- وقتی اومدی هوا سرد بود و گرمای تنت آتیش ...

- وقتی اومدی چشمهام خندیدن ... تو گفتی دارن می خندن ...

...

 حالا ... صدای بارون و ملودی پیانوی قدیمی و پیاده روی خیس و ...

... من و تو ...

تا کجا ؟؟؟ توی کدوم پیاده رو ؟؟؟

- کنار تو ، تا هر کجا ... کنار تو ، همه جا ...

... کنار تو ، عشق و بارون و ملودی پیانوی قدیمی و ... همه پیاده روهای خیس از بارون ...

- کنار تو ، توهم پر آزار من ... کنار تو ، مترسک ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:15 توسط بهروز |


 

اين منم کوروش
پسر ماندانا و کمبوجيه
پادشاهِ جهان
پادشاه پهناورترين سرزمين‌های آدمی
از بلندی‌های پارسوماش تا بابلِ بزرگ.


اين منم پيشوایِ خرَد، خوشی، پاکی و پارسايی
من آرامشِ بی‌پايانِ اَنشان و
شکوهِ ملتِ خويشم.
من پيام‌آورِ برگزيده‌ی اَهورا و عدالتم
که جز آزادی
آوازِ ديگری نياموخته‌ام
و جز آزادی
آوازِ ديگری نخواهم آموخت.



 

من امنيتِ بی‌پايانِ آوارگان زمينم
که به احترامِ آزادی
ديوان و درندگان را به دوزخ درافکنده‌ام.
پس اهريمن نابکار بداند
که سرزمينِ من، ساحتِ بی‌انتهایِ آفتاب و آرامشِ آدمی‌ست
تا پَرده‌دران و ديوان بدانند
من دولتِ دريا و دلالتِ دانايی‌ام
من منجی منتظرانِ بی‌ماه و مونسم
که آشتیِ آسمان و زمين را به زندگان خواهم بخشيد.
من قانون‌گذارِ بزرگِ بارانم
که رحمت و رهايی را به ارمغان آورده‌ام.
شاهِ شاهان
پسرِ ماندانا و کمبوجيه منم...

( از کتاب ;  منم کرروش ، شهریار روشنایی ها ... سید علی صالحی )

... تا حالا برات اتفاق افتاده از روی ناراحتی و حقارت روی صفحه مانیتور بالا بیاری !!!؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:45 توسط بهروز |


نه پنجره ای می خواهم , نه تو را  و نه این دنیا را ،

خودم را می خواهم , سازم را و ریه ای تمام ناشدنی ...

هزارمین سیگار را آتش می کنم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:43 توسط بهروز |


مي خوام دود بشم و برم تو آسمون ٬

مثل دود يه سيگار ٬ كه از روي خاكستر بلند مي شه و پيچ مي خوره ٬ پيچ مي خوره ٬

تا بالاخره محو ميشه ...

مي خوام بخار بشم و برم تو آسمون .

مثل بخار دهن يه مست بي كله ٬ تو كوچه هاي سرد بارون خورده ...

ولي بازم مي خوام ٬

اشك بشم و بيفتم زمين . دونه دونه ...

مي خوام وقتي خودمو پرت كردم ٬ انقدر سبك باشم كه تا به زمين رسيدم ٬

خيلي سريع راهي پايين بشم ...

همونجا مي مونم !

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:2 توسط بهروز |